تو را من چشم در راهم | ||
نمی دانم نمی دانم چرا تلخ است گفتارم
چرا می گویم از سختی
چرا می نالم از تنهایی دنیا
چرا اشکم زتنهایی است
نمی دانم
چرا می سوزم از غربت
چرا می ترسم از صحبت
چرا از همنشینی ها گریزانم
چرا تنها و حیرانم [ پنج شنبه 87/10/5 ] [ 11:39 عصر ] [ مرتضی صیادی ]
[ نظرات () ]
از اوج ستاره ها به من چشمک زد تا که برگردی کنارم بره غصه از کنارم [ پنج شنبه 87/10/5 ] [ 11:39 عصر ] [ مرتضی صیادی ]
[ نظرات () ]
برگ زردی بودم باد زندگیم آموخت : و مرا آنچنان در آغوش گرفت تا تنهاییبودنم را فراموش کنم : باد مرا تا بالا برد : و انگار دست روزگار بود که مرا فرو انداخت : شاید به یاد آورم برگی زرد بیش نیستم : و نخواهم بود : و انتظار خواهم کشید شاید روزی رفتهگری مرا با ترنم نسیم جارویش باری دگر با باد آشنا کند [ پنج شنبه 87/10/5 ] [ 11:39 عصر ] [ مرتضی صیادی ]
[ نظرات () ]
بگذار که این خاطره کم رنگ شود بعد برو بگذار که در خاطر تو قلب من از سنگ شود بعد برو امروز رسیدی و دلم رنگ گرفت بگذار دلم باز برای نفست تنگ شود بعد برو [ پنج شنبه 87/10/5 ] [ 11:39 عصر ] [ مرتضی صیادی ]
[ نظرات () ]
فردای منی ای همه دیروز من از تو ای آنکه دو چندان شده تقدیس زن از تو روزی که خدا باز مرا زنده بخواهد باید بدمد در دهنم یک دهن از تو در جسم تو جاری شده از روح خدایان یا وام گرفتند خدایان بدن از تو والاتر از آنی که در این شعر بگنجی کوچکتر از آنم که بگویم سخن از تو سر سبز ترین فصل در این زردی پاییز بگذار بپوشد غزلم پیرهن از تو روز زن مبارک [ پنج شنبه 87/10/5 ] [ 11:39 عصر ] [ مرتضی صیادی ]
[ نظرات () ]
تو را می خوانم ... در آن لحظه که تمام وجودم را غم احاطه کرده است و خاطرات همچون صاعقه گندم زار ذهنم را به آتش می کشد با شد که یاد تو افکارم را آرام کند ای خدای مهربان [ پنج شنبه 87/10/5 ] [ 11:39 عصر ] [ مرتضی صیادی ]
[ نظرات () ]
میدانم خسته هستی و میدانم خسته هستم میدانم پریشان هستی و میدانم پریشان هستم میدانم تنها هستی و نیز میدانم تنها هستم میدانم در دلت غم آشیان کرده و در دل من نیز چنین است اما چه میشود کرد که اینجا سرزمین تنهائیهاست سرزمین کج فهمیها از هم سرزمین بی اعتمادی ...! و بزرگ نموده شدن بی ارزشیها و نابودی ارزشهای ناب انسانی اینجاست که با هزاران ترفند و بازی با هزاران طرفدار و خواهان با هزاران عاشق و معشوق باز حس میکنیم یک چیزی کم است ایراد کوچکی وجود دارد که این کوچکی به بزرگی زمین است و ما نمیدانیم چیست ...! ما گمشدهایم در این سامانه بیرحم مدرن و شتاب انگیخته له شدهایم از این همه پریشانی و گم کردهایم از بودنمان چه میخواهیم کاش لبخند بی ریای کودکانهمان باز گردد کاش بشود دست هم را بدون تفکری در پشت آن دوباره لمس کنیم خانه کاغذی مرا آب برده است ...! [ پنج شنبه 87/10/5 ] [ 11:39 عصر ] [ مرتضی صیادی ]
[ نظرات () ]
خاطرم دوباره خاکستری میشود / نباید بگذارم امیدم بمیرد / با خود زمزمه میکنم / تو می آیی تو میآیی / دو بار سه بار صد بار . . . . دارد حالم بهتر میشود. / تو می آیی . . . به خواب رفتم به یک خواب عمیق کاش زودتر بیای . . . . قبل از آنکه دیگر بیدار نشوم [ پنج شنبه 87/10/5 ] [ 11:39 عصر ] [ مرتضی صیادی ]
[ نظرات () ]
خاطرم دوباره خاکستری میشود / نباید بگذارم امیدم بمیرد / با خود زمزمه میکنم / تو می آیی تو میآیی / دو بار سه بار صد بار . . . . دارد حالم بهتر میشود. / تو می آیی . . . به خواب رفتم به یک خواب عمیق کاش زودتر بیای . . . . قبل از آنکه دیگر بیدار نشوم [ پنج شنبه 87/10/5 ] [ 11:37 عصر ] [ مرتضی صیادی ]
[ نظرات () ]
فردای منی ای همه دیروز من از تو ای آنکه دو چندان شده تقدیس زن از تو روزی که خدا باز مرا زنده بخواهد باید بدمد در دهنم یک دهن از تو در جسم تو جاری شده از روح خدایان یا وام گرفتند خدایان بدن از تو والاتر از آنی که در این شعر بگنجی کوچکتر از آنم که بگویم سخن از تو سر سبز ترین فصل در این زردی پاییز بگذار بپوشد غزلم پیرهن از تو روز زن مبارک [ پنج شنبه 87/10/5 ] [ 11:35 عصر ] [ مرتضی صیادی ]
[ نظرات () ]
|
||
[قالب وبلاگ : سیب تم] [Weblog Themes By : SibTheme.com] |