وقتی در کنارم هستی مهر بر من می بارد من حضورت را خیلی خیلی خیلی دوست دارم و چه زیباست گردش در هوائیکه وجود تو آنرا
عطر آگین کرده باشد
من بوی پیراهنت را خیلی خیلی دوست دارم آن شاخه گلی را که تو به من هدیه کنی می بوسم . و اگرتو نخوانی من آواز چکاوک را نمی خواهم من جاده های سرسبز وزیبا را نمی خواهم اگر تو نباشی من همان جاده تب دار کویری را می خواهم
اگر مرا به تو برساند
من رنجی را که در راه دیدار تو باشد دوست دارم
انتظار واژه ی غریبی است ... واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام. که چه سخت است انتظار .. هرصبح طلوعی دیگراست برانتظارهای فرداهای من! خواهم ماند تنها در انتظار تو چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟ شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا می دانم روزی خواهی آمد، می دانم گریان نمی مانم، خندانم! برای ورودت ای عشق وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت...نامه هایت را مرور می کنم، یک بار...نه...بلکه صد بار وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد